پنجشنبه 1390/11/06
نسل تناقضات فکر و اندیشه
اینکه نسل ما در دورانی متولد شده، بزرگ شد و فعلا ادامه می دهد که هیچ چیزش به هیچ چیزش نمی آید، شاید از بد شانسی و یا به قول بعضیها خوش شانسی ماست. ما را در سنت بزرگ کردند. سنتها و ارزشهای وابسته به سنت و عرف را چارچوب ذهنمان ساختند. خوب هم یاد گرفتیم انصافا. نوجوان که شدیم هم خوب یادمان بود که چه چیزهایی اصلی است. آنموقع هنوز هم عرف همان بود که چارچوب ذهنی ما بود. اما به جوانی که رسیدیم طوفان آمد. اما این بار طوفان به یکباره نبود، تدریجی و عمیق بود. نمی خواهم بگویم بد بود. نه. مساله بد و خوب بودنش نیست. مساله تناقض چارچوب ذهنی نسل من با عرف جدید است. با ارزشهای نوین است. با آدمهایی که خوب توانستند در چارچوب جدید بگنجند اما خیلی از هم نسلهای من همچنان در چارچوب سنتی هستند که خوش به حالشان. حداقل به همان مسایل قدیمیشان خوب پایبندند. این دسته تناقضی ندارند یا اگر دارند ارزشهای قاطعشان حلال تناقض است. اما دسته دیگر که من به نوعی روشنفکران این نسل م یخوانمشان، آدمهایی هستند که ارزشهای اخلاقی خوبی دارند، چارچوب ذهنیشان کم و بیش همان چارچوب عرف قدیمی است اما منطقشان به طغیان بلند شده.این دسته به جهاتی به ارزشهای جدید رسیده اند اما یا جرات برهم زدن چارچوب قدیمی را ندارند یا توان و شرایطش را. دست سوم آنهایی هستند که چارچوب قبلی را کنار گذاشته و بسیار خوب در چارچوب جدید جای گرفته اند. اینها برای روبرو شدن با شرایط جدید غمی نخواهند داشت. کافیست شما مختصاتتان با مختصات عرف و جامعه تان یکی و یا شبیه باشد.
شاید در این بین دسته هایی به غیر از این سه دسته هم وجود داشته باشد اما این سه دسته به نظرم برگتر جلوه کرد. دسته اول و سوم با توجه به قطعیت ارزشهایشان و نوع دیدگاهشان، مشکل زیادی ندارند. هرچند که دسته سوم هنوز هم در کشاکش مبارزه با دسته اول و نسلهای قبلی هستند اما حداقل در درونشان تناقضات زیادی ندارند.
دسته ای که پر از سوال و تردید و تناقض است، دسته دوم است. اینها تقریبا می دانند- چه میخواهند اما چارچوب ذهنیشان مثل یک عامل بازدارند نگهشان میدارد. اینها شبیه مثل آدمهایی هستند که نه دنیا را دارند و نه عقبی را.
این تناقضات، در بیشتر موارد آنها را به آدمهای تنهایی بدل می کند که از بعضی از موقعیتهای مرسوم زندگی کناره میگیرند و یا آن را برای خود در نظر نمیگیرند. بسیاری از این آدمها که بین سنت و مدرنیته گیر افتاده اند، تفکرات خوبی دارند اما معمولا مجال بروزی برایشان نمانده.
شاید به اطرافمان اگر نگاهی بیندازیم به افرادی که در دسته دوم نسلی که از دهه 50 تا اوایل دهه60 به دنیا آمده اند برخورد کنید. شاید هم خودمان از این دسته ایم!
* برای داشتن دوستانی از این دسته دوم خدا را شکر می کنم. آدمهایی با مطالعه، خوشفکر و اندیشمند.
** خدا در کنارم است. دوستش دارم.
جمعه 1390/08/13
سینوس دوستی

نمی خواهم هیچوقت به تابع سینوسی که قرار است بنا به خاصیتش روزی به افول برسد فکر کنم. تجربه ثابت کرده که هر رابطه ای تابعی سینوسی است که کم کم رو به صعود دارد و روزی به قله خود خواهد رسید و بعد از آن سقوط را تجربه می کند. کاش بتوان بعد از قله به یک خط صاف رضایت داد و دچار افول نشد. برای هر آدمی همینطور است. شاید ذات پنهان آدمهاست که باعث جذب اولیه و اوج آن و سپس رکودی می شود که ناگزیر به دنبال احساس و اندیشه می آید. به نوعی روزمرگی ناچار. نوعی رکود ملزم.
نه، می توان ملزم نبود اگر هر دو نفر نخواهند که سقوط کنند. اگر هر دو نفر زاویه دوستیشان را خوب حفظ کنند.
شاید هم وقتی به پختگی می رسد اینطور میشود. وقتی زاویه دوستیتان زیاد می شود سینوسش به سمت صفر بر می گردد اما با کلی تجربه. با عمقی از احساس و با خاطرات زیبا.
*وجود آدمها را قدر بدانیم.
**هزار و یک شب را (گوش کنید)![]()
چهارشنبه 1390/04/29
مریم های روحمان...

سر چهارراه که سه شاخه گل مریم را از دست پیرزن گرفتم و دوهزارتومانی را به دستش دادم اصلا باورم نمی شد چه چیزی را به این بهای کم خریده ام. اول از همه بوی خوشش نظرم را جلب کرد و بعد هم زیباییش. ت اینجا این سه شاخه فقط گل بودند با همان ماهیت همیشگی با رنگ و بوی خاص یک گل زیبا. وارد مترو که شدم گذاشتمش توی کیسه ای که دستم بود و کیسه رو گذاشتم زمین. دختر جوانی وارد شد و کنارم نشست. همان لحظه که نشست با لبخند مهربانی گفت:"چقدر این مریمها بوی خوبی دارند. آدم لذت می برد وقتی وارد می شود و این بو را احساس می کند. البته توی این شلوغی مترو حمل گل خیلی سخته." در جوابش گفتم: حملش شاید سخت باشه اما وقتی شما حس خوبی دارید به سختیش می ارزه. لبخندی زد و نگاهش معطوف به شاخه های گل شد. تعارفش کردم که شاخه ای را بردارد اماقبول نکرد. چند دقیقه گذشت. خانمی که سمت راستم نشسته بود بدون مقدمه و با لبخندی که شبیه لبخند خواهرهای بزرگی بود که می خواهد با مهربانی چیزی را به خواهر کوچکترش یاد دهد گفت: " تا حالا توی چای گل مریم ریخته ای؟" نگاهش کردم . گوشه چشمانش با لبخند چین دار شده بود. ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم: نه تا حالا این کار رو نکرده ام. بعد با مهربانی شروع کرد به توضیح اینکه کدام گلبرگها را باید جدا کنی و چطور بشویی و چه زمانی در چای دم شده بریزی. ازش تشکر کردم.
بعد از چند دقیقه پیاده شد و جایش را به خانمی داد که پسر بچه تقریبا یک ساله ای در آغوش داشت. پسر بچه شروع کرد به بازی با گلها. لبخند می زد و به تذکرهای مادرش اهمیتی نمی داد.
بعد از اینکه پیاده شدم همچنان بوی عطرش را حس می کردم. اما در کنار آن به این فکر می کردم که ما آدمها چقدر راحت می توانیم به هم نزدیک شویم. چقدر روحمان به لطافتهای کوچک هم احتیاج دارد و چقدر ساده از کنار مسایلی می گذریم که می تواند هم در روحیه خودمان و هم دیگران تاثیر مثبتی بگذارد. به این فکرکردم که آن گل فقط کارکرد یک گل را به لحاظ بوی خوش و زیبایی نداشت. این گلها چنان روح دیگران ر ا لطیف کرده بود که به راحتی تعامل برقرار می کردند و همه شان لبخندهایی داشتند که از لطافت موضوعی که د موردش صحبت می کردند نشات می گرفت.
این نمونه کوچکی بود که نشان داد آدمها همگی به زیبایی عشق می ورزند و مانند خدای خود زیبایی را دوست دارند. این زیبایی زمانیکه بر روحشان تاثیر مثبت می گذارد طبیعتا بر اطرافیان و محیط اطراف آنها نیز تاثیر مثبتی دارد.
گلها را برای خانه ای آوردم که مادر و پدرم در آن هستند. با زیبایی روحشان و لطفات محبتشان.
* چند وقتی بود ننوشته بودم. مثل کسی که یک مدتی حرف نمیزنه بعدش سختشه حرف بزنه نوشتن کمی سخت شده.![]()
** دلم برای وبلاگم تنگ شده بود و برای دوستانم.![]()
![]()
*** زیبا ببینیم. زیبا فکر کنیم تا زیبا زندگی کنیم.![]()
**** عشق دیرین را گوش کنید. ![]()
یکشنبه 1389/12/29
یک سال دیگر هم رفت...

آخر سال که می رسد تقریبا میشه گفت همه یک نگاهی به عقب می اندازند. نگاهی به تمام روزها، شبها، لحظات، آدمها، اتفاقات و همه آنچه که بر آنها در طول یک سال گذشته و گذرانده اند.
به سال ۸۹ که نگاه می کنم به نظرم می رسد پس از سال ۱۳۸۲ دومین سالی است که برایم پر از اتفاقات بوده. البته باید خدا را شکر کنم که اتفاقاتش تقریبا خوب بوده اند. بهار ۸۹ را با حادثه ای پشت سر گذاشتم که شاید اگر کمی بزرگتر بودم(عقلم را می گویم) به ناراحتی کشیده نمی شد. به هر حال گذشت. تابستانش پر بود از تغییرات. تغییراتی نسبتا خوب اما پر از تلاطم. به نظرم خوب دوام آوردم. اینجا یک دست مریزاد دارم. پاییزش رو با آشناییها ادامه دادم. شاید بتوان گفت از تابستان به بعد امتحاناتم زیاد شد. از یکیش اصلا خوب بیرون نیومدم. تا همین حالا هم شرمنده اون نمره بدم هستم. بقیه را میشه گفت بد نبوده. آدمهایی که با بهانه های مختلف و با اتفاقات گوناگون وارد زندگیم شدند. به نظرم خدا هنوز هم به من امیدوارم است. من که دوستش دارم. ع.ر، الف.پ، ک.ش از جمله آدمهایی بودند که به نظرم نقشهای مثبتی رو در این سال برایم ایفا کردند. نمی تونم بگم این آدمها چقدر برایم مفید بوده و هستند. نمی تونم بگم خدا چطور بهم لطف کرد که این آدمها رو برام فرستاد. سعی می کنم قدرشان را بدانم. نباید از دوستیهای بی دریغ مونا، سهیلا، فاطمه، سمیه، منصوره، مهری، مرتضی، مینو، مریم، نهاد، زینب، الهه، محدثه، هنان، مینا، کبرا، معصومه و ... نمی توان چشم پوشید. همه شان را دوست دارم. میزان مسافرتم کم بود اما لحظات خوبی را در دو سفری که داشتم گذراندم. سال خوبی برای دوست یابی بود. به این نتیجه رسیدم که این دختر مغروری که روزی دوست نداشت کسی رو به قول خودش تحویل بگیره حالا اونقدر بزرگ شده که می تونه هر روز به آدمهای خوب اطرافش اضافه کنه. اینجا هم باید به خودم تبریک بگم. به خاطر اشتباهی که پاییز امسال انجام دادم خودم رو تنبیه می کنم. اما تجربه ای بود که باید اتفاق می افتاد و خوشحالم که خدایم دوستم داشت و دارد. زمستان امسال پر بود از کار. پر بود از تحقیق. پر بود از یاد گرفتن. عجب زمستان خوبی بود. یک ماه نفسگیر پایان دادن پایاننامه. همکاری پایاپای ع.ر.. به تمام معنا مدیونشم. امیدوارم بتونم حق مطلب رو براش ادا کنم. کنار کار اداره، تمام کردن پایاننامه و دفاع، شاید در ابتدای دی ماه به یک خواب شبیه بود. اما به واقعیت تبدیل شد. اخر زمستون هم که همیشه پر از بدو بدو برای سال جدیده اما به نظرم سال خوبی بود البته به جز تحولاتی که در جامعه ای که توش دارم زندگی میکنم و متاسفانه می بینم که مردمم هر روز بیشتر از قبل به سمت غم و غصه و مشکلات عدیده پیش می روند. ای کاش روزی برسه که وقتی کنار یک خیابان تهران می ایستی و به آدمها نگاه می کنی آدمهایی رو ببینی که به جای اینکه سر در گریبان فرو کرده و می دوند و به همه چیز فکر می کنند الا شادی، ادمهایی رو ببینی که معنای شاد زیستن به واسطه زندگی در خاک خودشان برایشان معنا پیدا کند. به امید آن روز. به امید آن روز که شاهد ظلم هموطنم به هموطن دیگرم نباشم. روزی که بر مظلومیت عده ای نگریم. امید.
* خب حالا باید از دوستان مجازی هم نام برد: سیمین دخت، دکتر نیک پی، الیکا، نیلوفر، آهو، مرتضی، مسافر کوچولو و خیلیهای دیگر که همه شان به من سر می زدند حتی اگر وقت نمی کردم به آنها سر بزنم. آنها را هم دوست دارم. دوستی حتی در محیط مجازی و حتی با آنهایی که ندیدیشان زیباست. امیدوارم سال خوبی را شروع کنند.سال ۸۹ خیلی کم نوشتم اما امیدوارم در سال جدید بیشتر بیایم.
** زیبایی همیشه در ظاهر آدمها نیست به درونشان خوب نگاه کنیم. ![]()
*** امیدوارم سال جدید سال سلامتی، آزادی، سربلندی و موفقیت باشد.![]()
**** بهاران خوش.![]()
دوشنبه 1389/12/02
جاده صاف گذشتگان گذشته یا پیچ و خم قالب شکنی؟
بعضی از اعتقادات و عادتها رو از خانواده ها و پدرها و مادرهایمان یاد می گیریم. می شوند بت ذهنی. می شوند آنچه که عرف عقلی توست. بزرگ می شوی. یاد می گیری که می توانی خودت هم تجزیه و تحلیل کنی. شرایط خاص برایت پیش می آید و باید تصمیم بگیری. بعضی اوقات تصمیمت بین رد یا تایید باورهای قبلی و دیکته شده معلق می ماند.
بعد می مانی که آنچه قبل از تو انجام داده اند و به نوعی هم جامعه تاییدشان کرده است، درست است یا آنچه که تو فکر می کنی، درست است؟ چیزی که فکر می کنی درست است ولی نظر قبلی را رد می کند. به مبارزه با نظر قبلی برمی خیزد. می مانی بجنگی یا تسلیم شوی؟ می مانی که اگر بجنگی، پیروز می شوی یا نه؟ اگر به عقیده خود باقی ماندی، آیا واقعا در جامعه ای که به نظر قبلی پایبند است، باز هم پیروز تلقی می شوی؟ آیا این همان پیروزی است؟ آیا فقط مهم آن است که تو راضی باشی؟ رضایت به چه معنی است؟ اصلا کی باید راضی باشد؟ اصلا چرا باید به رضایت دیگران هم فکر کرد؟ اصلا چرا به خلاف آب شنا کردن فکر می کنی؟ مثل بقیه سرت رو بنداز پایین و بگو چشم. بگو همون که گذشتگان گذشته گفته اند و آنچه آیندگان آینده بر اساس گذشتگان گذشته انجام می دهند درسته! بعد می بینی که دیگر نه باید به رضایت فکر کنی نه به شکستن حد و نه به خیلی چیزهای دیگر.
اما در کنارش به یک چیز هم نباید فکر کنی: عقیده خودت!
* خب خدا رو شکر دفاع هم کردم و نمره کامل هم گرفتم. عاقبت به خیر شدیم!
** این قالب شکنیها بعضی مواقع لازمه باید بجنگیم.
***این هم "نرو"(گوش کنید)
پنجشنبه 1389/11/14
پایان دوره ای که دلم برایش تنگ خواهد شد.
ابتدای این هفته دوره ای تمام شد که می دانم دلم برایش خیلی تنگ خواهد شد. با اینکه دوره سختی بود، با اینکه معمولا کم خوابیهایش اذیتم می کرد، با اینکه استرس داشت، با اینکه از خیلی از خوشیهای مرسوم دورم کرده بود، اما دوستش داشتم، روزهای آخر فکر می کردم چقدر بد میشه تموم بشه. چقدر دلم می خواست اون لحظات رو نگه می داشتم. پایاننامه ام و یک دوره شیرین تمام شد.
یکسال، چه شبها که بیدار ماندم، چه روزهایی که از صبح تا شب روی صندلی کتابخانه ملی جاخوش کردم و چه روزهای تعطیلی که برایم معنای تعطیلی نداشت. دوستشان داشتم، پر از تلاش بود، پر از عطش دانستن. پر از دغدغه اینکه طوری تمام شود که به درک من از آنچه باید بدانم چیزی اضافه شده باشد و باید اعتراف کنم که چنین بود. بسیار آموختم. اول از همه از اون دوست خوب سختگیرم ممنونم. خیلی کمکم کرد. دیده اید یک وقتهایی با پوست و خونت، با تمام حست می فهمی که داره دستتو می گیره؟ من حس کردم. مخصوصا این آخرهای کار. بهم تا ۶ بهمن فرصت داده بودند و در این کمی وقت و کار زیاد، آنقدر کمکم کرد که نمی توانم در کلام توصیفش کنم. آدمهایی را برایم فرستاد که باورم نمی شد چطور این داستانهای کوتاه را در کنار هم همچون موتیف چیده که اینچنین به داستان بزرگ زیبایی تبدیل شده. توی سخت ترین لحظات، چنان کمکم می کرد که اصلا نمی دانم چطور باید ازش تشکر کنم که حق مطلب ادا شود.
در این دوره آدمهای زیادی کمکم کردند، بعضیها در حوزه تخصصی و بعضیها با روحیه دوستانه شان.
از همه شان ممنونم و امیدوارم هر کس که می خواهد بیاموزد، خدا کمکش کند که آنچنان بیاموزد که برای دیگران هم مفید باشد و امیدوارم من هم بتوانم آنچه که به مقداری خیلی کم به دانسته هایم اضافه شده برای دیگران به کار گیرم.
* به هر یک از کسانیکه حتی لحظه ای کمکم می کنند مدیونم.
** تازگیها فهمیده ام زیاد بلد نیستم زندگی کنم. یا یادم رفته یا اصلا یادم نداده اند.
*** متن این یکی از سولیلوکهای فروتن در فیلم چهل سالگی است. اگر دوست دارید(گوش کنید)
سه شنبه 1389/09/16
اقاقی ها...
به سمت اقاقی های عاشق که روی میگردانی، چیزی جز بیخود شدن نمی یابی. به سمت اقاقی های عاشق که روی میگردانی، چیزی جز غم پنهان نمی یابی. به سمت غمهای درون که می نگری، چیزی جز غباری بر روح نمی یابی. غبار روح را که کنار می زنی، چیزی جز زخمی با نیشتر دوست نیست. بر زخم که نگاه می اندازی، اثری جز زهر اعتماد نمی یابی. بر زهر که نظر می اندازی، چیزی جز تلخی ناامیدی وجود ندارد. تلخی اش را که مزه مزه می کنی، چیزی جز دردی در انتهای چشایی محبت نمی یابی. به محبت که نیم نگاهی می اندازی، چیزی جز حبابی خوش رنگ نمی بینی. بر حباب که سرانگشت می نوازی، چیزی جز رویایی زیبا از آدمیان نمی یابی.
بر آدمیان که نظر می اندازی، چیزی جز اقاقی هایی عاشق نمی بینی که غم پنهان درونشان را که بر زخم زهرآلود روحشان غباری از نقصان اعتماد را با تلخی ناامیدی با دردی از محبتی که چون در رویاهای عاشقانه شان حباب گونه در پرواز است، نشانده، تحمل می کنند و همه این آدمیان اقاقی منش فکر می کنند که عاشقند در صورتیکه خون به جگر همه اقاقی های هم دشتشان کرده اند!
* روزها در گذرند. حواسمان به وقتمان باشد.![]()
** سعی می کنم اقاقی خوبی باشم.![]()
*** روزم مبارک. مثلا دانشجو ام. به هر کدام از دوستام که دانشجو هستند تبریک. دوستان مجازی دانشجو هم همینطور.![]()
![]()
جمعه 1389/09/05
فاصله سنجی...
بعضی وقتها در گذر زمان یک مفهوم کمی جایش را با یک مفهوم کیفی عوض می کند و در مواقعی تبدیل به آن مفهوم کیفی می شود. از زمانی که با اعداد و جمع و تفریقشان آشنا شدم یادم دادند که برای محاسبه فاصله باید اعداد را از هم کم کنی، نقطه ها، مختصه ها، بردارها با یک عمل منها می توانند فاصله شان را به تو نشان دهند. در گذر زمان نقطه ها تبدیل به آدمها شدند. آدمهایی که دیگر مختصات مشخصی نداشتند، دیگر نمی توانستی بردار وجودیشان را با اعداد و کمیت مشخصی حدس بزنی. و دیگر نمی توانستی میزان فاصله را با کمیت بسنجی. کیفیتش را با هیچ عددی نمی توانی حدس بزنی چون پر از ابهام است. شاید هم هوش محاسباتی آدمها در من کم است. نمیدانم.
بعضی وقتها این مفهوم کیفی را باید خودت به هزار و یک دلیل ممکن ایجاد کنی. بعضی وقتها فاصله ها خواه ناخواه وجود دارند. بعضی وقتها مختصاتها در یک بردار نیستند که بتوانیم با هم بسنجیمشان، و بعضی وقتها خودمان این مفهوم کیفی را از بین می بریم.
بعضی وقتها به لحاظ مکانی با آدمها بیش از چند سانتی متر فاصله نداری اما به لحاظ کیفی اینقدر دوری که نمیتوانی محاسبه اش کنی. و بعضی وقتها کمیت فاصله خیلی زیاد است اما انگار کیفیت فاصله آنقدر پایین آمده که به اندازه یک اپسیلون فاصله داری. این آدمها و مختصاتشان هستند که باعث می شود که بتوانیم نسبت به آنها فاصله کیفی داشته باشیم یا نه؟
و البته هر آدمی فاصله ها را نسبت به مختصات خودش می سنجد. اینکه هر کسی به دور محور خودش می چرخد باعث می شود آدمها نسبت به گرایش به محورهای یکدیگر به همدیگر جذب و یا از همدیگر دفع شوند.
در بعضی مواقع میزان خوبی و بدی برای ایجاد این فاصله وجود ندارد. بعضی وقتها مختصات آدمها با هم جور در نمی آید اما هر کدامشان محور خوبی برای چرخش دارند. و بعضی وقتها آدمها با پیدا کردن تنها یک مختصه کم از یکدیگر چنان فاصله را از بین می برند که گویی این دو بردار مماس بر یکدیگرند.
* شاید این جمله دکتر شریعتی مثالی باشد از این فاصله های کیفی: آدمها چهار دسته اند: آنهایی که وقتی هستند، هستند و وقتی نیستند هم نیستند. دوم آنهایی که وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند هم نیستند. سوم آنهایی که وقتی هستند، هستند و وقتی نیستند هم هستند و چهارم آنهایی که وقتی هستند، نیستند و وقتی نیستند، هستند.![]()
** بعضی وقتها شرایطی که درونش ایستاده ای و مختصاتت را می سازد به تو گوشزد می کند که فاصله ایجاد کنی.![]()
*** فکر کنم دیگه باید یک صندلی از کتابخانه ملی را به نامم بزنند. دیگه نه عید دارم نه تعطیلی. کی تموم میشه این پایاننامه کذایی؟ خدا داند!![]()
****فاصله را گوش کنید.
پنجشنبه 1389/08/20
سینما سپیده، سینما مستند، یا ...؟

دقیقا چهارشنبه پیش بود که خبر تغییر کاربری سینما سپیده را شنیدم. این سینما از آن دست سینماهایی است که به فیلمهای خاص همراه با مخاطبان مخصوص آن فیلمها اختصاص دارد. سینما سپیده در سال ۱۳۲۸ یعنی چهارسال بعد از جنگ جهانی دوم ساخته شده است. در ارزشگذاری سینماها جزو سینماهای ممتاز است و چند سالی است از صدای دالبی برای نمایش فیلمها استفاده می کند. اگر گذارتان به این سینما افتاده باشد به خاطر مکان خوبی که در آن واقع شده و در کنار دانشگاه تهران و مراکز فرهنگی و در خیابان انقلاب قرار دارد فیلمهایی که برای اکران در آن انتخاب می شد هم با توجه به مخاطبانش بودند. فیلمهای خوبی را در آن دیده ام و خاطرات خوبی از آن دارم. یادم می آید که در سانسهای انتهایی بعضی روزهای هفته فیلمهای معناگرا و یا با زبان اصلی نشان می داد. حال تصمیم گرفته اند که به مدت یکسال به مستند دانشجویی بپردازند. این رویه با برگزاری چهارمین دوره جشنواره سینما حقیقت اغاز شده که در حال حاضر در حال برگزاری است. از دو دیدگاه می توان بدان نگاه کرد:
ابتدا باید بدانیم که با وضع فیلمهایی که این اواخر اجازه اکران گرفته اند، فیلمهایی که نه وضعیت فیلمنامه شان حرفی برای گفتن دارد نه وضعیت بازیهایش چه برسد به مسایل فنی دیگر، از دور خارج کردن سینمایی که هیچوقت در لیست اکرانهایش از این فیلمها خبری نبود اما مخاطب خودش را همچنان داشت، به میزان اقبال بینندگان حقیقی و بعضا روشنفکر فیلمها خدشه ای وارد نمی کند؟
در مرحله بعد می توان به بعد دیگری نگاه کرد و آن اینکه سینمای مستند ایران، یا مجالی برای عرض اندام نداشته است و یا اینکه هنوز کارهایی که بتواند مخاطبان بسیاری را به سینماها بکشاند ارائه نشده است. شاید استفاده از سینما سپیده برای ارائه فیلمهای مستند بتواند به نقطه قوتی برای این نوع از سینما تبدیل شود. سینمای مستندی که به نظرم مهجور است.
چند روز پیش که از جلوی سینما سپیده رد شدم و نشریه روزانه سینما حقیقت را گرفتم، میزان افرادی که برای دیدن فیلمهای مستند آمده بود تقریبا زیاد بود اما باید منتظر ماند و دید که این تغییر کاربری پس از پایان چهارمین جشنواره سینما حقیقت و رسیدن به روزهای عادی که خود فیلمها باید بتوانند جذب مخاطب کنند، نتیجه را به آنجا می رساند که این کار به جذب افراد برای سینمای مستند می انجامد و یا فقط یک سینمای پرمخاطب و بزرگ را از چرخه فرهنگی کشور خارج کرده است؟ و در کنار آن چندین نفر هم، کار خود را از دست داده اند؟
* خواهشا هر کس به آرشیوی از فیلمهای مستند خوب، دسترسی دارد بگوید تا من هم ببینم. تا به حال که در به درِ فیلمهای سهراب شهید ثالث گشته ام و یکی را به دست اورده ام.![]()
** تا به حال به این آدمها برخورده اید؟ می دانم جوابتان کلمه "بسیار" است:
انسانها با دو چشم و يك زبان به دنيا مي آيند تا دو برابر آنچه كه مي گويند ببينند، ولي از رفتارشان اين طور استنباط مي شود كه با دو زبان و يك چشم تولد يافته اند، زيرا همان افرادي كه كمتر ديده اند بيشتر حرف مي زنند و آنها كه هيچ نديده اند درباره همه چيز اظهار نظر مي كنند-- كولتون![]()
*** تازگیها خیلی در درونم با خودم می جنگم. دیده اید یک چیزی منطقتان می گوید بعد اون روی عاطفی قضیه می آد باهاش می جنگه. دارم سعی میکنم منطقمو پیروز کنم. عجب جنگ گلادیاتوریه![]()
**** اگر از دیدن عکسهایی که مفهومی در بر دارند لذت می برید به این سایت سری بزنید. به نظرم کارهایش خوب است.هفت روز
جمعه 1389/08/14
کودکان بدون کودکی...

نگاهم به سنگ قبری است که با همان حس دوست داشتنی که به دو انسان خفته در زیر آن داشته و دارم با گلهای زرد و بنفش تزیینش کرده ام، زیر لب با آنها درددل می گویم که یکدفعه مشتی گندم پرت می شود وسط سنگ سیاه. سرم را بالا می آورم و دختری شش-هفت ساله را می بینم که پیراهنی همراه با شلوار پوشیده، با دمپایی پلاستیکی و روسری که گره ای کج خورده و دستکهای روسری اش تا زانوانش ادامه دارد. کیف کوچکی را به صورت کج از یک شانه آویزان کرده. کیفش دو جیب دارد. از یکی گندم بیرون می اورد و منتظر می ماند خیره به آدمهایی که سر هر قبری نشسته اند تا شاید اسکناسی بدهند به دستهای کوچکش تا در جیب دیگر کیفش جای دهد. صورتش را انگار دو روز است نشسته. مانند صورتی می ماند که چند بار گریه کرده و نشسته اما چشمانش معصوم است و منتظر. اسکناس را همراه با خوراکیهای خیراتی که به دستش می دهیم می دود سراغ مشتری بعدیش. از بهشت زهرا که بیرون میآییم. باز هم شبیه آن اما با کارکردی دیگر را می بینم، این یکی گل می فروشد، آن یکی بادنجان، این یکی وردست مردی ایستاده که کلم می فروشد آن یکی آویزان دامن زنی است که گدایی می کند!!! فردایش که وارد مترو می شوم پسری ده -یازده ساله شارژ سیمکارت می فروشد، دختری سیزده-چهارده ساله تا وارد می شود روسری اش را بر می دارد و موهای طلایی اش را باز می کند تا گل سر جدید را با انواع مدلهایی که می توان مو را با آن بست نشان خلق الله دهد.
و من به این فکر می کنم که جامعه در قبال این آدمها چه مسئولیتی دارد؟
این روی خوب قضیه است. زمانی که شما می بینید کودکی که باید در بهترین شرایط روانی تربیت شود و بیاموزد ،تمام زمانش را باید صرف جمع کردن پولی بکند که مسلما مال خودش نخواهد بود و بهره زیادی جز خوردن و خوابیدن برایش نخواهد داشت. این کودکان در محیطهایی بزرگ می شوند که فرهنگ و آموزه های نابهنجار جامعه را بدانها یاد خواهد داد و در آینده، بیشتر آنها تبدیل به بخشی از جامعه خواهند شد که چون بزرگ شده اند جامعه در قبال تربیت و یا تنبیه آنها احساس مسئولیت می کند. این بچه ها باید بزرگ شوند تا به یاد بیاوریم که باید بازپروری شوند یا در زندانها نگهشان داریم؟! اما از این زمان به یاد نداریم که باید بنیانشان را درست کنیم تا بعدا برای جامعه نه هزینه ایجاد کنند و نه آلودگی اجتماعی!
طبق آمار سازمان جهانی کار سالانه 250 میلیون کودک 5 تا 14 ساله در جهان از کودکی محروم می شوند. 120میلیون نفر از آنها وارد بازار کار شده و تمام وقت کار می کنند. 61درصد در آسیا و 32 درصد در افریقا و 7درصد در امریکای لاتین هستند. قاچاق انسان از راههای عمده وارد کردن این کودکان به بازار است. به جز کارگری برده وار، روسپی گری و فروش اعضای بدن از دیگر سرنوشتهای کودکان قاچاق است. در ایران هنوز هم متولی مشخصی ندارند. شهرداری، بهزیستی، نیروی انتظامی یا ...؟ هر از چند گاهی از جلوی دید دیگران جمع آوری می شوند و بسیاری از آنها به خاطر عدم برنامه ریزی و یا هر دلیل دیگری دوباره باز می گردند. شاید بیشترین کارهای منظم توسط گروههای غیردولتی انجام شده مثل انجمن حمایت از کودکان کار اما باز هم نمی توان امیدوار بود که با این اقدامات، کودکان کار به محیطی امن، آموزشی صحیح، با درنظر گرفتن حقوق انسانیشان دست یابند.
* سایت انجمن حمایت از کودکان کار
** دلم برای روزهایی که بی دغدغه از مدرسه می دویم خانه و منتظر دیدن کارتون می شدم خیلی تنگ شده. دلم می خواهد برگردم. ای کاش می شد.
*** این فیلم ملک سلیمان احیانا ربطی به یوگی و دوستانش ندارد؟ ما شنیده بودیم سلیمان قالیچه داشته نه کشتی! به نظرم خیلی سطحی کار شده خیلی. همه چیز را فدای جلوه های بصری و ویژه کرده. حیف که چنین قصه زیبایی اینگونه در ذهنها جای می گیرد.
**** بهش فکر و عمل کنیم: انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد. دکتر علی شریعتی.
***** این روزها رفته ام سراغ اعلامیه جهانی حقوق بشر. به اندازه چند دقیقه خواندنش طول نمی کشد اما ذهنتان را مدتها به خود مشغول می کند. یک موردش با این مطلب هماهنگ است: ماده25-بند2: مادران و کودکان حق دارند از مراقبها و کمکهای ویژه برخوردار شوند. همه کودکان خواه ثمره ازدواج باشند و خواه ثمره روابط خارج از ازدواج، باید از حمایتهای اجتماعی یکسان بهره مند شوند.
****** باران که می بارد خدا زمینیها را بوسه باران می کند. به آسمانش نگاه کنیم.
یک سری فایل قدیمی از آرشیوم گیر آوردم اگر دوست دارید این یکی را گوش کنید.
جمعه 1389/08/07
تفاسیر شما از عشق
اولین چیزی که جالب بود این بود که حداقل در چند ماه اخیر بیشترین کامنت رو در بین نوشته هام داشت. در همه موارد کسی نگفته بود که الان به عشق دست یافته است. همه افراد از یک مساله دور از دسترس و یا از دست رفته نوشته بودند. برای همه عشق زیبا بود. هیچ کس از عشق دوری نکرده بود. هر کداممان دوست داشتیم که آنرا داشته باشیم اما آنرا نداشتیم. دوست داشتیم عاشق باشیم و عاشقمان باشند اما اینگونه نبود. بعضی وقتها تفاسیری که از این مفهوم در ذهنها بیان شده بود با هم فرق داشت. یعنی عشق برای مقاصد مختلف بیان شده بود. مثلا عشقی که مرتضی نوشته بود با عشقی که دکتر نیک پی نوشته با چیزی که الهه در ذهن داشت خیلی فرق داشت اما جالب اینجاست که همگی کاملا به آن نرسیده بودند. دکتر نیک پی اعتقاد داشت که اگر کمی هم به آن دست یابیم باید شکرگذار باشیم. هر کداممان بر اساس یک تصور ذهنی و شاید برای یک نفر یا یک عقیده که در ذهن داشتیم تفسیر کردیم.
همه می دانستیم که راهی دشوار است مثل آنچه که آرزو نوشته بود حتی تا آنجا که به مرگ رهنمونمان سازد. سیمین دخت می گفت باید به آخرش نگاه کنیم. مسافر کوچولو آنرا در حد آرزو می داند و آهو هم مثل همه و من دلش عشق می خواهد. امید ایرانی هم که می دانم عاشق است عشق پدر را در ذهن می داشت. در مورد این متن اصلا کامنت خصوصی نداشتم. این نشان از جسارت در نظردهی در مورد عشق می دهد. همه ما دوست داشتیم در مورد آن بنویسیم. اولیش خودم.
در چند مورد با هم همدلیم: همه ما عشق را می طلبیم و من فکر می کنم این جزیی از وجودمان است. از جوهره ما. بیشتر ما آنرا در حد یک موضوع انتزاعی در ذهنمان می دانیم که شاید هیچوقت به آن دست نیابیم اما با شجاعت و جسارت از آن حرف می زنیم و باز هم منتظرش هستیم یا به دنبالش می گردیم. می دانیم مقوله ای است که با خودش سختی می آورد اما باز هم به جان می خریم که اگر نابش به ما برسد با تمام وجود سختی را تحمل می کنیم.
فقط تفسیرتان را آوردم و سعی کردم خودم چیزی را تفسیر نکنم چون عقاید هر کسی محترم است.
برای همه آرزو می کنم که به این مفهوم انتزاعی دست یابند هرچند خودم از دستیابی به آن ناامیدم.
یکشنبه 1389/08/02
ادوارد مانش بیچاره!!!

بعضی روزها به عادت همیشگی وقتی خوشی و ناخوشی حالم معلوم نیست دلم می خواهد بروم توی کتابفروشیهای انقلاب و بگردم برای خودم. کتاب نگاه کنم، ورق بزنم، آدمها رو نگاه کنم، بعضی وقتها در مورد کتابها و مسایل مختلفش با چند نفر حرف بزنم. انگار از دنیای بی رحم اطرافم دورم می کنه. امروز اتفاقی گذارم افتاد به یک کتابفروشی. دلم خواست همونطوری رها بشم از این دنیای بیرون. شاید کتابها از جهاتی از آدمها مهربانترند. بعضی وقتها سراغ این کتابفروشی می روم. نوع و سبک کارهایی که می آورد و سبک تقسیم بندی کتابها خیلی جالب است. دیدن آدمهایی که کتابهای خاص می خوانند خیلی جالب است. من هم که سرم درد می کند برای فلسفه بافتن! همینطور که با دوستی داشتیم کتابهای قسمت روانشناسی رو نگاه می کردیم، جلد یک کتاب نظرمو جلب کرد. تمام جلد کتاب رو نقاشی تشکیل داده بود که من علاوه بر اون نقاشی تمامی کارهای نقاشش رو به خاطر نوع سبکش قبلا پیدا کرده بودم و فایل همه را داشتم. اسم نقاش یادم رفته بود. رفتم داخل کتاب را نگاه کنم که ببینم طرح روی جلد از کیست؟ با کمال تعجب نوشته بود طرح روی جلد از حسن....!!! دوباره روی جلد را نگاه کردم دیدم نه بابا همون نقاشی "اتاق بیمار در حال مرگ" از "ادوارد مانش" هست. پس این آقا چه کاره است؟ به دوستم گفتم این نقاشی رو می شناسم اما این چه کاره است؟ با طعنه گفت حتما پیشنهاد داده که این رو بزنند روی جلد!!
تا حالا مساله کپی رایت و یا همون حق مولف توی ایران در خیلی از موارد نادیده گرفته شده و من بارها در مورد متن منابع مختلف مخصوصا کتابها این رو دیده بودم اما در مورد نقاشی یک بنده خدایی که فوت هم کرده اصلا فکر نمی کردم چنین کاری کنند. نمی دانم حالا این آقای حسن.... اصلا می داند سبک اکسپرسیونیسم چیست؟
آدم در این ایران چه چیزها که نمی بیند!!
* این روزها دلم هیچ خوشی نمی خواهد. دلم می خواهد یک نفر بیاید و بگوید آخرالزمان است. خیالت راحت دیگر نه تو نه هیچکس دیگری نمی خواهد زندگی کند.
** توی گوگل edvard munch را اگر سرچ کنید نقاشیهایش را می آورد. سبک جالبی است. البته سلیقه ای است. تابلوی جیغش معروف است.
*** کاش آدمها می دانستند که بعضی وقتها با اینکه سخت می گذرد اما باید ترکشان کرد. دلیل دارم. هر چند سخت است.
****این اعتراف احسان خواجه امیری به نظرم خیلی زیباست.(گوش کنید)
پ.ن. اکسپرسیونیسم مکتبی هنری است که روشی نوین برای بیان تجسمی است و در آن هنرمند برای القای هیجانات شدید خود از رنگهای تند و شکلهای کج و معوج و خطوط زمخت استفاده می کند.

